X
تبلیغات
"عابر کوچه های پاییزی شهر عـــــشق...."

"عابر کوچه های پاییزی شهر عـــــشق...."

"اینجا کسی برای کسی کَس نمی شود...."

دردمشترک ما....

هنگام غروب...

با دل گرفته ام کنار پنچره می روم....

چشمانم را می بیندم و پرنده خیالم را پرواز می دهم

تا از  این شلوغی و هیاهو به دشت سبز چشمان ات

پرواز کند....آنجا که شقایق ها با نسیم می رقصند...

رها می شوم....مثل نسیم ، مثل شقایق ومن و این گل های عاشق

"درد" مشترک داریم....

هر دو در این دشت تنهاییم.

نمی خواهم ولی دور می شوم از دشت...

از تو و شقایق های تنها....

چقدر دلم گرفته ....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

قلب سنگی....

"*"من عاشق این دیالوگم که پدر ژپتو به پینوکیو میگه:

پینوکیو چوبی بمان !آدم ها سنگی اند!دنیایشان قشنگ نیست..."*"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

دوستت دارم...

/"/*/مهم نیست از کجا امده ای یا به کجا می روی

من تورا به هر جهت دوست دارم/"/*/

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

دیروز....

دیروز

قهقهه های تو

ساحل را عاشق می کرد

لبخند بزرگ ودلنشینت سوژۀ عکاسان بود

وامروز

لنز دوربین دلشوره هایت را مزه مزه می کند

چه شده دریاچۀ من؟

چه دیدی از ما؟

که از ساحل نگاه ها عقب کشیدی؟

چه شده دریاچۀ من؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

معلم ما....

معلممان به خط فاصله می گفت**خط تیره**

خوب میدانست  که فاصله ها با ما چه می کنند....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

آسمان و دل وپاییز...

....اینجا آسمان ابریست

آنجا را نمیدانم

اینجا شده پاییز

آنجا را نمیدانم

اینجا دلی تنگ است آنجا را  نمی دانم.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

از دوری تو....

"از دوریــت چه دارم

غیر از دلـــــــی شکسته

ذهنـی همیشه ابری

فکری همیشه خســـــــته"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

تقاص من....

"تو خدا ماندی  و همان بالا،ولی من عشق از کفم میرفت....*

*از تو یک دانه سیب کم شد و من چه تقاصی به خاطرش دادم"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

حال من.....

"*"......حالم را پرسیدند گفتم رو به راهم.....

.........نمی دانند روبه راهی هستم که تو رفته ای........"*"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

زرتشت....

ستیز من تنها با تاریکیست

من برای نبرد با تاریکی شمشیر بر روی تاریکی نمی کشم ،چراغ می افروزم...

((زرتشت))

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

به دست آوردن تو....

"آیا میدانی به دست آوردنت

تنها استثنا در خواستنت

توانستن است"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

خدایا....

خدایا...

کودکان گل فروش را می بینی؟

مردان خانه به دوش......

دخترکان تن فروش.....

مادران سیاه پوش.....

واعظان دین فروش.....

محرابهای فرش پوش.....

پسران کلیه فروش.....

زبانهای عشق فروش......

انسانهای آدم فروش.....

همه را می بینی؟!

می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،

دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

ای دوست....

بهترینم

ای دوست

یادگار دیروز

دل من سیر برایت تنگ است....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

گرگهای زمان ما.....

اینجا در دنیای من گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند

دیگر گوسفندی را نمی درند ،به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

پشیمان....

ای کاش هرگـــز ندیده بودم ات....

شاید اینگونه پشیمان از با تو بـــودن نبودم ....

تو تمام آرزوهای مرا به گـــورستان سرد دست هایت سپردی....

با تو هیچگاه به آرامش نـــخواهم رسید....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

افلاطون....

آنقدر نا دیدنی از مردم دنیا دیدم که روشنم گشت

آسایش نابینا چیست"افلاطون"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

مهربانی....

توهمان مهربانی هستی؟

یا مهــــــــربانی همان توست؟

نمیـــــــــدانم!

بی شک میدانم که با هم نسبت نزدیکی دارید....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

چه راحت....

چه راحت، امید دادی و چه ساده ، دل بستم....

                                      چه ساده رفتی وچه راحت ، شکستم....

نمی دانستم رنگ هایی که به تنهایی ام دادی....

                                     از جنس رنگین کمان بود.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

دیوار سکوت....

بنوسید به دیوار سکوت ، عشق یک درمان است

بنشانید به لب حرف قشنگ

حرف تلـــــــخ وسوسه شیطان است

وبدانید که فـــــــردا  دیراست

واگر غصه بیایدامروز ،تا همیشه دلتـــــــان درگیراست.

پس بسازید رهی را که کنون ، تا ابد سوی صداقت برود.

بکارید به هرخانه گلی،که فقط بوی محبت بدهد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

خدای خوب....

"خـــــــــــــــــــدای خوبم...."

با ما براساس اعمال مان ،رفتار نکن...

 

با ما که هر روز دعای وسعت روزی می خوانیم و کفه ای نان را از کودک همسایه دریغ می کنیم....

 

با ما که از تو شادی می خواهیم و حتی به یک لبخند ، مردمان را مهمان نمی کنیم.....

 

به ما که آرزوی عروج به آسمان ها را در سر می پروریم ....

 

اما پاهای مان را در گل و لجن تزویر و گناه و حرام هفت بند می زنیم....

"خدای خوبـــــــــــــــــــم...."

 

زندگی ما را رنگی از آرزوها و دعاهای مان بزن ، نه رفتار و کینه

های مان که آنگاه ، دنیا سیاه تر از سیاه می شود....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

معلم....

***معلم برای سفید بودن برگۀ نقاشی ، تنبیه ام کرد...

 

بچه ها هم خندیدند من، اما خدا را کشیده بودم که می دانستم....

نادیدنی است....***

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

خدا....

*خدا خیاط خوبیست

اما

دل مرا،به عمد یا به سهو نمی دانم!!!

 

شاید بی هوا تنگ به سینه ام کوک زد......*

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

راه دور....

راه دوری را گذر کردم.خدا می داند چه ها کشیدم.

فقط به مقصدی که در آخر راه بود ،می اندیشم و بس.

اما ، وقتی تابلو را دیدم که نوشته بود((بعد از این راهی نیست...))

تازه فهمیدم دو راهی را از اول اشتیاه آمده ام.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

منتظر

*"*سال هاست که منتظرم....

منتظرم تا باد خبر تورا بیاورد....

نکند ، آن سال هایی که در ایستگاه منتظرت بودم ، سوت قطارها

گوش هایم را کر کرده باشد !چشم هایم هم دیگر سو ندارد....

سال هاست شکوفه ها را ندیده ام....

آه که چقدر خسته ام....سال هاست خسته ام....*"*

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

نقاش خوب...

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد!"

امشی دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی،

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آوری از رنگها

"ناپدید ماند.......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

سیب ومعشوقه...

 

نیوتن اگر جاذبه را درست می فهمید

معشوقه اش از درخت متنفر نبود و در دفتر خاطراتش نمی نوشت:

اشک های من هم به زمین می افتاد اما تو سیب را ترجیح دادی....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

دوستانه...

سلام دوست جون های خودم!!!

حال شما چطوره؟خوبین؟خوشین؟باز که مثل همیشه دلتون واسه من یه ذره شده ....!!خجالتم ندید دیگه

حالا چرا اینجری نیگام میکنی؟تا حالا گل ندیدی؟هلو ندیدی؟اصلا مگه ندید بدیدی؟پس بگو اون مطلبی که دیروز با تیتر درست توی روزنامه نوشته بودن مربوط به جنابعالی می شد!خوبه والله  ندیدن ما باعث معروف شدن شما میشه..همچین با تیتر درشت نوشته بودن آدمی که تا به حال گل و هلو ندیده،که من از خجالت آب شدم خوبه حداقل باعث شدم حسرت به دل نمونی و منو ببینی!میبینی چه مهربون و فداکارم...اصلا میبینی که چقدر در راستای حسرت به دل نموندن آدما کوشا هستم!!!تو رو خدا نگو که چشات عیب و ایراد داره....و نمی بینی!!!!!!!!!!

خوب بگذریم...چه خبرا؟؟چیکارا میکنید؟نکنه فکر کردید یه مدت نبودم گربه منو خورده یا رفتم توی لوله بخاری هان؟

جان من چی فکرکردید؟خب حالا دیکه شاکی نشید من کلا سابقه ی ناپدید شدن دارم!!!شنیدم در نبودم حسابی 110.115.118.117.125 به زحمت انداختید...زنگ زدید به همه و در به در دنبال من بودید!!!

آقا جان گرفتار بودم....مریض بودم...دست از سر کچلم بردارید...

(کچل نیستم ها IQ این یه اصطلاحه...!!)

خلاصه دیگه همین...

عیدم که داره میاد وهمه دارین از خوشحالی ذوق مرگ می شید و از این حرفا...

خدایا هر روز این دوست جون های من رو عید قرار بده(آمین)

چهارشنبه سوری هم که داره میاد و ازتون چندتا خواهش دارم...

1.خودتون رو به کشتن ندید.

2.مامان و بابا رو حرص ندین

3.از روی آتیش نپرین چون شلوارتون می سوزه آبروتون میره.

4.حلق+حلقوم خودتون رو پاره نکنید.(جیغ نزنین)

5.از فرصت استفاده نکنید...(اگر دختر هستید خودتون رو نچسبونید به پسرا که مثلا از ترس این کارو کردید)

و اگه هم پسر هستید لطفا دخترا رو با چشم نخورین....

6.شیشه ی خونه ی مردم رو پایین نیارین چون امکان داره سقف خونه ی خودتون بیاد پایین...

7.و اینکه نکته ای که خیلی مهمه اینه که لطفا در نزدیکی هیچ بیمارستانی ترقه بازی نکنید چون امکان داره من توی یکی از بیمارستانها باشم و چشم یا گوشم به هر حال یه جایم با این کارهای شما آسیب ببینه...(اشاره به اصطلاح قلبم ضعیفه داره...!)

8. و اینکه واسه من دعــــــــــــــــــــا کنید....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

دلم را بردی...

دلم را بردی و رفتی نگو نه...

چندشاهد هست...

خدا و سینه ی پر درد و این

چشمان بارانی!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

دلگیر...

دلگیرم از تمام الفبای بی کسی

...

بخصوص از این پنج حرف

...

((**ف ا ص  ل ه**))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  | 

خداوندا...

خداوندا 

دوستانی دارم آیینه تمام نمای عشق

رسمان معرفت

کردارشان جلای روح و یادشان صفای دلارای من است

پس آنگاه که دست نیاز سوی تو میاورند

پر کن از آنچه که در مرام خدایی توست

آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط "ازیادرفته"  |