كاش جمعه ها از دست هاي تو روع مي شدند و سراسر دنيا به رنگ حرف هاي تو بود.كاش فرصت مي كردم نام پاكت را روي پوست زلال سيب هاي سرخ دنيا حك كنم. مولاي من:قلبم كوچك است و هيچ دريايي نمي تواند از آن عبور كند و پرندگان نمي توانند شادمانه در آن آشيان بگيرند.

پاهايم به بن بست رسيده اند و پيراهنم عطر خوش تورا طلب مي كند.مي خواهم آنچنان عاشق تو باشم و دوست دارت باشم كه همه ي شاخه هاي خشك و نيمه سوخته شكوفه كنند وهمه ي اشياء شاعر بشوند

مولاي من مولاي تنهايم از لحظه هاي مغروري كه تو را از من دريغ مي كنند و از ابرهاي لجوجي كه آمدنت را مژده نمي دهند و از رودخانه هاي سركشي كه به سوي تو نمي آيند بيزارم.توبه من بگو كه با اين همه خنديدن ها و ديوارها و خارها و ريشه هاي فرورفته و لجنزارچگونه مي تواني عاشق بماني و ملكوت را در گلبرگ يك شقايق ببيني!؟لحظه ها مي گذرند و من در عمق نبودن ها غرق مي شوم

مهدي جان كلمات از وصف تو عاجزند من در قطره هاي باران و لابه لاي گلبرگ هاي سرخ و ميان بال هاي رنگارنگ شاپرك ها در جستجوي تو هستم من سراغت را از پرستوهاي مهاجر و قاصدك هاي خوش خبر مي گيرم.كاش روزي باپاهاي خسته و بي همراهت با دانه هاي خاكي تسبيحت راه بيفتي و به شهر خاكستري و غبار آلود ما بيايي و تمام نخلستان هاي جهان را زيبا كني و كنار جاده هاي خسته بغضهايت را بشكني و بتكاني. وبه آسمان نگاه كني تا ستاره ها و كهكشان ها با نگاهت ياسمن باران شوند.دركوچه هاي خاكي تن در چهارراه زمان و در پيچ و خم روزگار ودر سبقت بي رحمانه ي ثانيه ها و در واپسين لحظات غروب مي شود عطر قدم هايت را حس كرد.چشم دلمان را به جاده هاي انتظار دوخته ايم برقلب هايمان بتاب اي نوراني تر از آفتاب.