نمی دانم
نمي دانم تا چند روز آفتابي بايد منتظر باران بود؟ كوير هم بايد پاياني داشته باشد .... من هر چه پشت پنجره انتظار مي كشم باران نمي بارد ! روزهاي باراني را از بچگي دوست مي داشتم هميشه يادم هست كه چه روزهاي كودكانه اي بود ... من و كفشهاي گل گرفته و لباس خيس ! دلم براي روزهاي بي نيازي تنگ شده است ! راستي تا به حال فكر كرده اي بچه ها تا چه اندازه نيازمند و تا چه اندازه بي نيازند ؟!.. دلم به راستي گاهي تنگ مي شود .. . از صداي شكستن يك ظرف گاهي .... از سكوت خانه گاهي ... از مرداب ذهن مردم شهر ... از سكوت دل خويش گاهي دلم ميگيرد ... دعايم كنيد .....
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۵۴ ق.ظ توسط "ازیادرفته"
|