اشک وآه
ترسم که سازد آشکار اسرار پنهان ترا
درخشندگی قطرات اشکهای گرم و سوزننده ای که از چشمان زیبایت
چون مرواریدی بر صورت کمی رنگ پریده ات جاری است .
بی شباهت به قطره بارانی است که در دل صدف جای می گیرد
وتبدیل به مرواریدی گران می شود.
هنگامی که پرده شفاف اشکهای درخشان تو می درخشد بی اختیار
به یادشبنم های بهاری می افتم که بر روی گلبرگهای با طراوت و
نرم گلها زیر اشعه کمرنگ صبحگاهی تلولو خاصی دارند.
فقط نمی دانم این، این اشکهای سوزان که از دل پر حرارت و
پاک تو که به صورت چشمه ای جوشان از چشمان زیبایت بر
صورت معصوم وکودکانه ات جاری است اشکهای عشق است
ویا اشکهای ندامت وپشیمانی؟ سرشک سوزان محبت است یا
دوری و محنت؟
به من بگو که اینها قطره های عشق است اشکهای عشقی کشنده
وجاویدان هرگز سعی نکن این محبت خداوندی را از من پنهان کنی
چون من من به خاطر محبت و به خاطر عشق بی پایان زنده ام
هم به درد تو گرفتار به درد عشق تو......