قصه ی دوست داشتن
مي خوام از دوست داشتن بگم ،از دوست داشتن تو و خودم بگم
دوست داشتن براي من يه واژه بود، مثل موج تو دريا سرگردون بود
به وقت تنهايي سراغش ميرفتم وقت خوشي فراموشش مي كردم
تو روزاي ابري ،پشت پنجره واسه ی آدم برفي بيچاره
دل مي سوزندم ،چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم
وقت بهار،دنبالت مي گشتم
دنبال اداي دوست داشتن گلها،زير بارون مي رقصيدم
اما هيچي ازش نمي فهميدم ،اما با اومدن تو
همه چيز عوض شد،رنگ گلها
خواب زندگي ،رنگ دیگه ای شد
دفتر مشقم هر شب با اسم تو پر شد
رنگ نقاشيام رنگ چشماي تو شد
شبا تو خواب روياي من ،نوازش دستهاي گرم تو شد
تو خواب و بيداري،تو زندگي و رويا
فقط يه آرزوي كوچيك دارم،يه آرزوي كوچيك و محال دار
اونم فقط با تو بودنه....
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۲۲ ق.ظ توسط "ازیادرفته"
|