سفری در راه بود،سفری بی پایان،سفری بی چون و چرا،دختری در دل شب خیال بابا در ذهن داشت،پسری بازیگوش کنج اتاق در دلش غوغا بود.مادر درتنهایی دست سوی آسمان وا کرده بود...دخترک می پرسید مادر پدرم کی می آید؟مادرش پاسخ داد:دخترم طاقت بیار...زنگ خانه لرزشی در دل  خانه انداخت،لرزشی در دل شب لرزشی در  دل تاریکی فردا،لرزشی بی پایان...چشم ها متحیر،قلبها نا آرام....مادر با تسبیح سوی در شد روان...دخترک داد میزد پدرم آمد...شیونی سکوت خانه را بلعید.دخترک عروسکش را سخت بر قلبش فشرود...پسرک در پی فردایی نا معلوم حیران بود...مادر نقش زمین،دخترک در پی آبی می گشت..پسرک چشمهایش را بست...مادر دست زمین را گرفت...همان که دست همسرش را می فشرد .مادر داد زد کودکانم بیایید.مادر گفت دل تو تنها نیست....برادرم آمد وگفت...مادرم مرد این خانه منم.حال می فهم چرا دل من تنها نیست....