خداوندا به جوانی به خون کشیده ام ،به آرزوهای همیشه محالم،به معصومی نگاهم به تک تک نفس های رنجناکم،به آسمان پر غبار احساساتم،به دستهای همیشه سردم ،به چشمهایم که هیچ گاه خشک نگاه نکرده اند،به روح سرگردان آغشته به گناهم به همه ی گناهانم قسم ات می دهم مرا گرفتار مرداب نکن،من که از بی راه ترین آسمان به مردم رسیده ام.من نفس هایم را در فضا گم کرده بودم چگونه این چنین غمگین و خسته به خاک نشستم و دیگر برای یاس های آشفته اشک نریختم.چه طور می توانم این گونه زخمی و غبار خورده باور کنم که درست در وسط دشتی هستم که حتی درخت هایش هم از جنس سوالند و من تنها و بی کس و بی آسمان باید بر تک تک سوال ها ،برگ های ارغوان و بابونه بگذارم