کاش بین نگاه و آینه و حسرت هیچ گاه فاصله ایی نبود، تا با نگاه به آینه کمی حسرت زلال بودن را تجربه کنیم کاش خورشید نگاه هایش را از این شب بی گناه دریغ نمی داشت کاش برای یک بار هم که شده چهره ات را شاد می دیدم شیرینی سیب های رسیده را بر روی لبانت حس می کرد، تنهایی سبزه های تنها را در چشم های زیبایت می دیدم،داغی آفتاب ظهرهای بی نام را،معصومی دست های کودک را،لب های خشکیده ی گنجشک سر بام را ،کمرنگ شدن نور ماه را همه و همه را در قلب کوچکت می دیدم نگاهت با نگاهم آشناست دست هایت از دیروز مرا می شناخت. به یادت هستم ای که نگاه های عمیق تو پر از زندگیست، ای که ستاره های در چشمت ستاره را پرورش داده به یادت هستم