دیشب حیرتی نیلی رنگ در نگاه ماه به چشم هایم بود،دیشب تمام نام ها جز نام تو از ذهنم پر گرفتند،دیشب ابرها حسرت و تنهایی خود را به قاب پنجره ی اتاقم سپردند،دیشب فاصله میان دست های من و لب های تو غوغایی کرد.می دانستم نمی آیی می دانستم دست هایم به دست هایت نمی رسد می دانم زنجیر بی رحمانه ی غرور خنده هایت را پای بند خود کرده تو دیگر نخندیدی و من رویاهای خودرا به دست واقعیت های بی رحم و روح سپردم...