چه کنم با این همه درد که صبح گاهِ قلب کوچکم را به غروبی ابدی مبدل کرده.چه کنم که نمی دانم غاز همسایه کی کودکش پا به این سرزمین می گذارد.کاش برای چند دقیقه ی نرگسی کنار آن کودک بودم و به او می فهماندم که مُردن بهتر از آمدن و ماندن است. اگر بدانی که چقدر نامردی ها و نامردمی ها زیاد است ،اگر بدانی که اینجا در این خاک عشقی وجود ندارد،بوسه ها گرم نیست،هیچ چشمی پاک به چشم دیگری خیره نمی شود،اگر بدانی که همیشه خمیازه در کار مردم است و آشوبِ مرگ و ماندن در دل کسی غوغا نمیکند.اگر بدانی که اینجا همیشه هوا خاکستری ست و هیچ گاه صبح سخن نمی گوید بلند فریاد می زنی دوست دارم فرشته ایی که دیروز با بال های صورتیش دیدم مادرم و ملکوت پر اَُبهتِ نیلی رنگ پدرم باشد....