عمریست...
عمریست در انتظار غلتیدن لبخندی بروی لبانت هستم و در حسرت دیداری خشک و معصوم،کاش هیچ گاه اشک هایم رااز تو پنهان نمی داشتم کاش مرا باور داشتی من از سپیده ی صبح تا بی خوابی نارنج های رفته از یاد در کنار برکه ی صبر،صبر کردم اما درخت اندوه دیگر طاقت مرا نارد،سال ها در انتظار بازگشتت نشسته ام ولی به جان شبنم های سرد و بی روح حتی بوی پیراهنت را هم حس نکردم.به چلچله ها سپرده ام اگر آمدی سرخی ماهی های حوض را فدای قلب پاک و معصومت کنند پس تورا به جان چلچله ها بیا و شعله ی این انتظار را خاموش کن...
+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۸:۴۳ ب.ظ توسط "ازیادرفته"
|