مرا دریاب...
مرا دریاب،ای اشتیاقِ پر صداقت دیشب خواب چشمانت را دیدم.آنقدر زلال بودند که دوست داشتم در آن لحظه دوماهی ناز در تنگ چشمانت بیندازم.دست هایت آنقدر لطیف ومهربان بودند که گل های مخمل به آن ها حسودی می کردند.لب هایت آنقدر سرخ وناب بودند که رز ها سر به زیر سرخی لبت شده بودند.اما آن فقط یک خواب ِمحض بود.نه زلالی چشمی نه لطیفی دستی و نه سرخی لبی در کاربود فقط با خود زمزمه می کردی دوست دارم سایه ی خود را تجزیه کنم.صدایت کردم ولی نشنیدی ودر پاییزی فرو رفتی که خزانش سنگین ترین ابرهارا در خود داشت....
+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۸:۴۴ ب.ظ توسط "ازیادرفته"
|