خزان...
درخزان پوسیده رویای بهارم
بوی دلتنگی گرفته روزگارم
چوب خط طاقتم پر شد،پس ازاین
روزها را روبه غربت می شمارم
جای توخالی ست در جشن جنونم
سربه روی نامه هایت می گذارم
خط به خط می گریم امشب دوری ات را
دوری ات را با چه حالی می نگارم؟!
مثل ابری که اسیر دست با دست
چشم های روشنت را بی قرارم
دست در دست خیال با توبودن
لحظه هایم را به دستت می سپارم
اشک های من زبان بی زبانی ست
تاب دوری ازتورا دیگر ندارم
می نویسم گرچه می دانم که بی تو
بوی دلتنگی گرفته روزگارم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۴۷ ب.ظ توسط "ازیادرفته"
|