کسی که جمعه می آید...
مدت هاست می نویسم از خودم،ازتنهایی هایم،ازبغض هایی که غروب های جمعه،گلوی احساساتم را می فشارد وهمچون دندانی سخت لبهای شادی ام را می گزد.ولی امروز که می خواهم تنها برای تو بنویسم،دستم خالی است،وسعت مغزم به اندازه ی اندوخته قطره های ایمان،تحلیل رفته ودستانم توان رقم زدن تصویر دوری تورا ندارد.همه می گویند تو هستی،تومی آیی ومن سال هاست در انتظار چشیدن این واقعیت سبز،روی پاهای ایمان ایستاده ام.قلب زمین قرن هاست یخ زده،نمی دانم این بهارهای کذایی از کدام درون می جوشد؟!وقتی هنوز نیستی،در شگفتم چرا درختان قبای شادی برتن می کنند وآسمان اشک امید برچهره ی زمین می پاشد.وقتی تونیستی در شگفتم چگونه زمین توان گام برداشتن میان انبوه معلقات را دارد.تونیستی وزندگی جاریست،خورشید به عادت سال ها تکرار صبح ها به استقبال دیدگان تازه متولد شده می آیدوشب ها با کوله باری از غم به دیار رفتگان سفر می کند.اینها می دانند،توخواهی آمد واین گونه بررخش روزگار می تازد؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۵۰ ب.ظ توسط "ازیادرفته"
|