تو اولین کسی نیستی که وجودش سزاوار شب است...
پلک هایم خیس اند...باغبان سبدی دارد پر از احساس و خالی از غرور آسمان...
گاه گاه غوغا خواهد کرد...
ای که سپیده ها برای تو زنده اند...ای که دست هایت ظلم و سیاهی و اندوه را تجربه کرده اند...ولب هایت برای همه ی گنجشک های معصوم سخنی از خنده های تازه گفته اند...
تو اولین کسی نیستی که وجودش سزاوار شب است...با تو همراهم در دلتنگی هایت ...شادیهایت...
و زمزمه ی تمامی سرودهای وهم انگیزند با تو خواهم ماند...
تا انتهای جاده ی بی رحم غرور با تو خواهم ماند...
تو اولین کسی نیستی که وجودش سزاوار شب است....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۲ ق.ظ توسط "ازیادرفته"
|