پلک هایم خیس اند...باغبان سبدی دارد پر از احساس و خالی از غرور آسمان...

گاه گاه غوغا خواهد کرد...

ای که سپیده ها برای تو زنده اند...ای که دست هایت ظلم و سیاهی و اندوه را تجربه کرده اند...ولب هایت برای همه ی گنجشک های معصوم سخنی از خنده های تازه گفته اند...

تو اولین کسی نیستی که وجودش سزاوار شب است...با تو همراهم در دلتنگی هایت ...شادیهایت...

و زمزمه ی تمامی سرودهای وهم انگیزند با تو خواهم ماند...

تا انتهای جاده ی بی رحم غرور با تو خواهم ماند...

تو اولین کسی نیستی که وجودش سزاوار شب است....