...جاده ی قلب مرا رهگذری نیست كه نیست...

...جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیست كه نیست...

♠♠♠

...آن چنان خیمه زده بر دل من سایه ی درد...

...كه در او از مه شادی اثری نیست كه نیست...

♠♠♠

 

...شاید این قسمت من بود كه بی كس باشم...

...كه به جز سایه مرا با خبری نیست كه نیست...

♠♠♠

 

...این دل خسته زمانی پر پروازی داشت...

...حال از جور زمان بال و پری نیست كه نیست...

♠♠♠

 

...بس كه تنهایم و یار دگر نیست مرا...

...بعد مرگ دل من چشم تری نیست كه نیست...

♠♠♠

 

...شب تاریك ، شده حاكم چشم و دل من...

...با من شب زده حتی سحری نیست كه نیست...

♠♠♠

 

كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان

...كه به شیرینی مرگم شكری نیست كه نیست...