فرصت جديد
من تموم احساسمو رو توي اين نوشته گذاشتم اميدوارم بخونيد و نظر بديد و لذت ببريد
مگذارآن روز ها برود عشق مرا به خاطر داري؟تو اصلا مرا مي ديدي؟
روزهايي كه پلكهاي خسته ي من ياد نگاهت را جستجو مي كرد و پراز خواهش گرفتن گرمي دستي بود؟مرا ديدي؟
وقتي بعد از چند ماه بي خبري از شنيدن صدايت بال در اوردم پرواز مرا ديدي؟
پر از دلشوره ودلتنگي بودم.جمله اي مي گفتي براي آرامش من؟
تو با قلب خشك و خشن و بي احساست
حتي صداي مرا به خاطر داري؟
كه چندين بار دوستت دارم را در گلويم خفه كردي؟
به حرفهايي كه به هم زديم ايمان داري؟
دوستت دارم؟براي به هم رسيدن خواهم جنگيد؟فاصله ي از هم تنهايي پر از درد؟
مرا به خاطر داري؟
محض رضاي خدا اون شبهايي كه به ياد هم نخوابيديم را به يادت بياور
من بودم كه به تو فكر كردم با يك احساس قلبي و واقعي
مگر اينكه تو به احساس خودت اعتقاد نداشته باشي
من بلد نيستم نمي توانم عاشقانه منت بكشم
فقط مي توانم خيلي ساده بگويم دوستت دارم همين!
باور كن همين جمله پر از حرفهاي ناگفته است
تو منو احساسمو احساس خودت رو به ياد نياوردي
بعد منو اون تصوير بي مفهموم معنا كردي و بعد باور و بعد محكوم
توي سلول عشقت زندوني مي مونم
تا هر وقت كه تو بخواي
منتظرتم ولي اميدوارم زماني نياي كه ديگه خيلي ديره...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۴:۳۴ ب.ظ توسط "ازیادرفته"
|