جبران خليل جبران در ششم ژانويه سال 1883 در خانواده ي ماروني جبران در البشري ناحيه اي كوهستاني در شمال لبنان زاده شد
چند كتاب از او:نامه هاي عاشقانه ي يك پيامبر-بال هاي شكسته-بوستان پيامبر
او در كتاب بوستان پيامبر چنين نوشته است:اگر در جستجوي آزادي هستي بايد در نيازهايت ترديد كني
واو نيز چنين مي گويد:خداوند براي حقيقت دروازه هاي فراواني را معين نموده است تا به هر مومن راستيني كه از ان عبور مي نمايد خوشامد بگويد
او در كتاب زيباي نامه هاي عاشقانه ي يك پيامبر كه توسط پائولوكوئليو گرداوري و اقتباس شده است چنين نوشته است:اي مريم مقدس كه بي گناه بار برداشتي براي ما بخواه كه به سوي تو اييم.((آمين))
روز 2 فوريه 1915 ماري هسكل به خليل جبران چنين نوشته است:به چه مهر ورزيدن مشكل بنيادي انسان است.واگر ما راه حل ان را بيابيم-كه به هرچه ممكن مهر بورزيم-درمي يابيم كه حقيقت اين گونه عشق ورزيدن را دوست دارد و هيچ عشق ديگري پايدارتر وجودندارد.
جبران خليل جبران كتاب نامه هاي عاشقانه ي يك پيامبر را انقدر با احساس و زيبا نوشته است كه ماري هسكل در روز دوم اكتبر سال 1923 وقتي نخستين نسخه ي اين كتاب را دريافت كرد به او نامه اي نوشت و در نامه چنين نوشت:در اين كتاب همه عشق خود را خواهند يافت چون خداوند نيز در صفحات اين كتاب مرئي شده است
و او در پاسخ به نوشته ي ماري در23 نوامبر 1923 چنين نوشت:بدون تو نمي توانستم پيامبر را بنويسم و در ادامه گفت:زندگي به من سه چيز را ارزاني داشت:مادرم كه اجازه داد رهسپار شوم –تو كه به من و كارم ايمان داري و پدرم كه مبارزي را كه در درونم ساكن بود بيدار كرد.
او به قدري به ماري علاقه داشت كه در كتابش چنين نوشت:در تمام زندگي ام تنها يك زن را شناخته ام كه با او احساس رهايي فكري و روحي مي كردم و مي توانستم تنها خودم باشم وآن زن تو بودي .
او در كتاب زيباي بال هاي شكسته در مورد عشق چنين مي نگارد:عشق زبانم را از اسارت ازاد ساخت پس سخن گفتم پلكهايم را از هم جدا كرد پس اشك ريختم و حنجره ام را گشود پس آه كشيدم و شكايت كردم. اين كتاب زيبا را حورزاد صالحي ترجمه كرده است.حورزاد صالحي در پايان كتاب بالهاي شكسته نوشته اي را چاپ كرده است كه متن ان اين گونه است:تقديم به عشقي كه جبران در غالب بالهاي شكسته به رشته ي تحرير دراورده است.اگر چه عشقي زميني بود.
هجر از غمت زبان ندارم دل دارم و دل ستان ندارم
در حيرتم از غوغاي قسمت جانان نه به كام و جان ندارم
خورشيد قيامتي به پا كرد رفت و ز رهش نشان ندارم
خاموشم و صبر را چو چوگان بر دل زنم و بيان ندارم
دوريت تن و جان من بفرسود در وصل به او زمان ندارم
گفتي كه درنگ كن و ز فرياد دردا كه صدا نهان ندارم
هرشب ز غمت ستاره چيدم اي ماه تو را ميا ندارم
از عرش ندا در امدم دوش برتو رخ او عيان ندارم
اين كلبه ز برگ بود و افسوس بادش زد و اشيان ندارم
خيلي روي اين نوشته ها وقت گذاشتم تا بتونم جمع اوريشون كنم اميدوارم لذت ببريد .اگر خواستاريد زندگي نامه ي كامل اين نويسنده رو بدونيد و از نوشته هاي فوق العاده زيباش مطلع بشيد خوشحال ميشم و با كمال ميل اين كار رو براتون انجام ميدم
![]()